‏نمایش پست‌ها با برچسب مجید دری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مجید دری. نمایش همه پست‌ها

سه‌شنبه

اعتراض مجید دری به لغو ناگهانی مرخصی مراسم ازدواج برادرش: خانه ظلم خراب است تو هم میدانی


مجید دری، دانشجوی محروم از تحصیل دربند، در نامه ای اعتراض خود را به لغو ناگهانی مرخصی به مناسبت ازدواج برادرش بیان کرده است.

به گزارش دانشجونیوز، مسئولین قضایی طبق آیین نامه مربوط به مرخصی زندانیان، سه شنبه گذشته با مرخصی مجید دری موافقت نموده بودند، که عصر چهارشنبه و بصورت ناگهانی آن را لغو کردند.

در حالی که خانواده مجید دری منتظر حضور وی در جشن عروسی برادرش بودند، خبر لغو مرخصی مجید، خانواده وی را دچارشوک روانی نمود.

مجید دری در بخشی از این نامه خطاب به آقای احمد شهید، این موضوع را مصداق بارز شکنجه روحی خانوده خود دانسته است: آقای  احمد شهید! من مصداق زنده و بارز این نقض اساسی ام و کسانی که ادعا می کنند بر اساس موارد انسانی با افراد برخورد می کنند دروغی بیش نیست، بیایید و ببینید در زندان بهبهان که تبعیدگاهم شده انتظارتان را می کشم، بیایید وببینید دیدنی ها را!

مجید خطاب به برادرش نیز می گوید: اگر جسم ام در مراسم بهترین شب زندگی ات نبود اما باور کن که لحظه لحظه اش را با جان و دل کنارت بودم. چقدر دوست داشتم در لباس دامادی ببینمت، اسکورت ماشین عروس شوم، بوق بزنم، برایت ترانه خودم را بخوانم تا شادی ام را از شادی ات ببینی و بدانی چه اندازه انتظار این شب را می کشم، در حالیکه شرمنده شدم که نبودم تا خدمتت کنم تا کنارت باشم و روی پنهان کرده و از کیلومترها آن طرف تر بانگ بر می کشم "پیوندتان مبارک!"  اما گمان مکن که به این بسنده کردم، من هم زندانیان را که فارغ از اتهامشان درد آزادی داشتند و می فهمیدند چه می کشم را به شیرینی و شربت مهمان کردم و بزمی به راه انداختم. ازدواج تو دل خیلی ها را شاد کرد و برای زمانی غم را از خاطرشان زدود.

مجید دری، دانشجوی محروم از تحصیل دانشگاه علامه طباطبایی، در ١٨تیرماه سال ۱۳۸۸ در شهر قزوین بازداشت شد.  مجید دری، عضو شورای دفاع از حق تحصیل، در آذر ماه سال ۸۸، از سوی شعبه ٢٦ دادگاه انقلاب به ریاست قاضی پیرعباسی، به دلیل اتهاماتی چون محاربه، اقدام علیه امنیت ملی و بر هم زدن نظم عمومی به یازده سال زندان همراه با تبعید محکوم شد. در دادگاه تجدید نظر این حکم به به ٦.٥ سال زندان در تبعید کاهش یافت. وی هم اکنون دوران محکومیت خویش را در تبعید، در زندان بهبهان، بدون هیچ گونه استفاده از حق مرخصی سپری می کند.

متن کامل نامه مجید دری که در اختیار دانشجونیوز قرار گرفته، در ادامه آمده است:

خانه ظلم خراب است تو هم میدانی

بوی نوزاد مستم می کرد گویی بهترین بویی است که به مشامم خورده، بوی نوزاد پاکی است، زیباست، بی تکلف است ...

زمانی آرزویم بود خواهرزاده ام را که تازه بدنیا آمده بغل کنم و از عطرش مست شوم، لذت ببرم، مست شوم. هیچ چیز نمی توانست اندک ناملایمات زندگی را اندک مرهمی باشد. آرزویش بر دلم ماند ...

همه اینها به کنار، خواهرزاده ام بود، تازه به دنیا آمده بود، دایی شده بودم. ملاقات حضوری هم نمی دادند و هنگامیکه سر جلو می بردم تا چهره اش، چشم هایش، انگشتان کوچکش را ببینم سرم به شیشه کابین ملاقات می خورد، فهمیدم. باید تاب می آوردم که مادرم و خواهرم نفهمند که چه آتشی در جانم شعله می کشد که بی تاب شده ام و تحملم به پایان رسیده. آنگاه که پیراهن کوچکش را به دیوار کنار تختم آویزان کرده بودم دیوانه بار می بوییدم و تمام بچه های بند ٣۵٠ " نی نی" را می شناختند، فهمیدم. هنگامیکه "علی جمالی" با حلقه های اشک در چشمانش را دیدم که نمی توانست فرزند تازه به دنیا آمده اش را لمس کند، ببوسد، فهمیدم .

فهمیدم مادر که اینان کیستند، که به هر چیز چون ابزاری نگاه می کنند تا تحت فشار قرار دهند تا بلکه صدای شکستن را بشنوند تا لذت ببرند شنیدن این صدا را .

یادت هست وقتی به من گفتی "مرخصی ات درست شده و فقط یک امضا مانده، عوض اینکه تعجب کنم خندیدم، آخر باورم نمی شد. نه اینکه در قانون کذایی شان ذکر نشده بود که در شادی اقوام درجه یک بدون رعایت مراتب مندرج در آیین نامه، مرخصی اعطا گردد. نه اینکه در حکمم هیچ مرزی برای مرخصی باشد. نه! نه!  

چون فهمیده بودم، چون اینان را می شناختم، چون می دانستم اینان سراپایشان دروغ است. و مرخصی نخواهند و جتی یک لحظه حضور فیزیکی ام را کنارتان متصور نشدم. حتی یک آن نپذیرفتم اینان بویی از انسانیت برده اند. تنها چیزی که ذهنم نقش بست امید تو بود مادر! صدای پر ز شادی ات که مدتها بود نشنیده بودم. بی تابی ات که فردا برسد و نام امیدت کنند، که شدی ات را بدزدند که فردایت را بستانند مادر! صدای بغضی را که فردا داشتی را فراموش نمی کنم، نمی توانم فراموش کنم، نمی توانم عاملانش را ببخشم. تا آنجا که به من مربوط می شد هرآنچه خواستند کردم. بی خیال! راهی بود که باید می پیمودم و تاوانی که باید می پرداختم. اما تو را چرا ؟؟ او را چرا ؟؟

شما که ادعای رافت و مهربانی می کنید و عالم و آدم را ایراد می گیرید، چطور توانستید با یک مادر چنین کنید!؟ جلاد ها! چون دوبار پیش می گفتید نه. نه اینکه ببرید و بیاورید و هزار چاه و چاله پیش پا بگذارید و بعد بگویید: نه 

می خواستید بشکند؟ این نمونه بارز شکنجه روانی است، نه به زندانی ــ که حق خود می دانید ــ به خانواده اش. این نقض حقوق انسانی است. شما شکنجه گرید .

اینجانب "مجید دری " صراحتا اعلام می کنم که خانوده ام تحت شکنجه روانی رژیم قرار گرفته اند و مورد آزار واقع شده اند و مصداق بارز حقوق انسانی اند.

چه بی شرمید که گزارش آقای "احمد شهید" گزارشگر ویژه شورای حقوق بشر سازمان ملل را هم پوچ و بی اساس می دانید. اتفاقا درست ذکر کرده و به هدف نشانده، به عنوان یک زندانی سیاسی که بخاطر عقیده ام و دفاع از حقوق مسلم ام برخاسته بودم مورد انواع نقض حقوق واقع شدم. از دادگاه غیر مستقل و وابسته بگیر ــ که به قول قاضی اش تحت فشار حکم داده ــ تا اتهامات واهی و تبعید و ...

اگر دیگران حرفی نمی زنند من اعلام می کنم: 

آقای  احمد شهید! من مصداق زنده و بارز این نقض اساسی ام و کسانی که ادعا می کنند بر اساس موارد انسانی با افراد برخورد می کنند دروغی بیش نیست، بیایید و ببینید در زندان بهبهان که تبعیدگاهم شده انتظارتان را می کشم، بیایید وببینید دیدنی ها را!

برادر !

نه اینکه ناراحت نباشم از اینکه در مراسم ازدواجت شرکت نکردم، تنوانستم شرکت کنم. اما اگر اینان مرخصی ام می دانند بی گمان در باورهایم تزلزل که نه، گسست پدید می آمد و آنگاه خودرا به چالش می کشیدم که در رابطه با اینان تندروی کرده ام.

برادرم !

اگر جسم ام در مراسم بهترین شب زندگی ات نبود اما باور کن که لحظه لحظه اش را با جان و دل کنارت بودم. چقدر دوست داشتم در لباس دامادی ببینمت، اسکورت ماشین عروس شوم، بوق بزنم، برایت ترانه خودم را بخوانم تا شادی ام را از شادی ات ببینی و بدانی چه اندازه انتظار این شب را می کشم، در حالیکه شرمنده شدم که نبودم تا خدمتت کنم تا کنارت باشم و روی پنهان کرده و از کیلومترها آن طرف تر بانگ بر می کشم "پیوندتان مبارک!"  اما گمان مکن که به این بسنده کردم، من هم زندانیان را که فارغ از اتهامشان درد آزادی داشتند و می فهمیدند چه می کشم را به شیرینی و شربت مهمان کردم و بزمی به راه انداختم. ازدواج تو دل خیلی ها را شاد کرد و برای زمانی غم را از خاطرشان زدود. شادی ات همیشگی که شادی آفرین بود! همه تبریکت گفتند و آرزوی خوشبختی کردند برایت تا خوشبخت شوی و همیشه شاد باشی. البته این را هم می دانم که دوستانم آمدند در مرسم ات و جای خالی مرا پر نمودند. چه خوبند این دوستان و من چقدر خوشبختم که چنین دوستانی دارم . «دوستانم ! دست مریزاد ! سپاسگزارم «

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
 به خواب می ماند
 پرنده در قفس خویش
 خواب می بیند
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
 که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
 پرنده در قفس خویش
خواب می بیند
" هوشنگ ابتهاج "

ارادتمند شما" مجید دری"
آبان ٩١ 
زندان بهبهان
Balatarin

چهارشنبه

نامه مجید دری به ژیلا بنی‌یعقوب، شیوا نظرآهاری و ریحانه طباطبایی: به مهسا سلام گرم مرا برسانید


کلمه نوشت : در پی احضار ژیلا بنی یعقوب، شیوا نظرآهاری و ریحانه طباطبایی، به زندان اوین، مجید دری در نامه‌ای خطاب به این سه تن، نسبت به اجرای احکام زندان آنان اعتراض کرده است.

به گزارش کمیته گزارشگران حقوق بشر، ژیلا بنی‌یعقوب و شیوا نظرآهاری که پیش از این نیز چند بار از سوی ” دایره اجرای احکام زندان اوین” احضار شده بودند، این بار با اخطاری مبنی بر “ضبط وثیقه‌هایشان” مواجه شده‌اند. هم‌چنین ریحانه طباطبایی نیز در روزهای گذشته به زندان احضار شده است.

ژیلا بنی‌یعقوب به یک سال حبس تعزیری و ۳۰ سال محرومیت از حرفه روزنامه‌نگاری،شیوا نظرآهاری، به ۴ سال حبس تعزیری همراه با تبعید به زندان شهر کرج و ۷۴ ضربه شلاق و ریحانه طباطبایی به ۵ ماه حبس تعزیری محکوم شده است.

متن کامل نامه مجید دری در زیر می‌آید:

زنان و مردان سوزان هنوز دردناکترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند

سکوت سرشار

سکوت، بی‌تاب از انتظار است

سردردهای بی‌امان و پیاپی، انگار درد جای دیگری نمی‌شناسد جز این ناچیز جای

فضای تنگ، تنگ تنگ تنگ که حسرت فریادی را هم بر دل می‌نهد . فریادی که خالی شوی، سبک شوی، بگریزی. بگریزی از این ازدحام . از این ظلم، از این بیداد. کسی نیست به فریادم برسد.؟ فریارس

فریادهای جگرسوز مادران هم یعنی بی اثر مانده. یعنی آنچه کوه را هم از جا می‌کند و دیاری را کن فیکون. دیگر اثر ندارد.؟ دیگر جواب نمی‌دهد؟ مادر، مادران، مگریید که بر فراز آسمان، خدا هم خود را به خواب زده که اگر خفته بود، صدها بار خوابش آشفته می‌شد.

مادر ژیلا، مادر شیوا، مادر ریحانه . مگریید که اشک‌هایتان را، هم‌چون اشکهای مادر من و دیگران که سالهاست چون جوی روان است و چون دریا پر تلاطم به هیچ نمی‌گیرند. وای از این زمانه…

ژیلا!

به نام می‌خوانیمت که می‌دانی چقدر جایگاهت بلند است. بهمن تو چه می‌کشد از پس رفتنت به زندان؟ بهمنی که هرگاه دیر به دیدنش می‌آمدی مرا هم که به او نزدیک بودم، از خود می‌راند و شرمسار و سربه‌زیر با حجب و حیای همیشگی‌اش می‌نالید: “می‌خوام تنها باشم”. حال باید سالی را گوش ببرد از شنیدن نامش از بلندگو که به شوق دیدار تو پر می‌کشید که ملاقاتت کند، که ببیندت، که بشنودت و دردهای چند روزه را با یگانه همدردش در میان نهد. بهمن اما می‌داند، ژیلایش قرص و محکم است. می‌داند وا نمی‌دهد. می‌داند سربلند است و پیروز. اما درد تنهایی، غم دوری از عزیز، اینها را نمی‌فهمد. هجوم می‌آورد و ویران می‌کند و بیتوته. تنها دیدار است که اندکی تسلایش می‌دهد. هرچند پشت شیشه و با گوشی‌های ملاقات کابینی. بهمن روزهای سختی در پیش دارد و ژیلا روزهای سخت‌تری.

ژیلا حال، هم دردِ خود را دارد و هم دردِ بهمن و ماد و هم دیگران را. ژیلا را باید بشناسی و احساس کنی تا بفهمی درونش چیست.

ژیلا!

بهمنت چشم به راهت است و نگران. تو باید سالم بمانی. از خود چون دری محافظت کنی تا باز در انگشتری بهمن بنشینی و باز به گوش هم از روزهای سخت رفته و خوب نیامده ترانه بگویید. لحظه‌های سخت، سخت می‌گذرد. سخت باش و پاینده. چشم به راهتیم. راستی ژیلا جان، میلادت فرخنده. زادروزت به شادی. تولدت مبارک.

که میدانست این میلاد خاری می‌شود بر چشم استبداد نه گوهری بر تاج فرعون. بر خودت ببال که می‌بالیم به تو

شیوا!

طاقت بیار! یادت هست این اسمِ رمز ما بود و بهانه‌ای تا سرود” شیوا” سروده شود آن‌هم در بند ۳۵۰٫ نمی‌دانم شنیده‌ای یا نه، اما ضیا(نبوی) استعدادش در این امر بسیار درخشید با کمک دیگران البته. چقدر خندیدیم

شاید، بتوان دوری‌ات را تاب آورد. اما دریغ، خنده‌های هرچند ناخواسته‌ات دردی می‌شود بی درمان.

چه حرف‌ها که در این مدت آوار نکردند روی سرت، انگار هرکه به زندان نیست، متهم است. اتهامی که اینان از آن می‌گذرند و دوستان نمی‌گذرند. از نزدیک می‌شناختمت. می‌دانم در دل چه داری و حالت چه‌گونه است. می‌دانم آزادی را برایت قفسی کردند. می‌دانم سکوت کردی که اینان چه می‌کنند با شرافت آدمی.

تو با آبرویت ایستادی. کاری که از پس ما برنیامد. این آفرین ندارد؟

آنان که زیاده حرف می‌زنند و می‌خواهند بر زمینت بزنند، سنگ بر جوی آزادی‌خواهی می‌افکنند تا سدی بسازند و طعمه‌ای صید کنند. آنها از شرافت به باد رفته‌شان محافظت می‌کنند.

شیوا! طاقت بیار. طاقتی بیش از دیروز. در این مدت توانمان تحلیل رفته، اما همت‌مان افزون شده. یادت نرود ما را پس از آمدنت. دل‌ تنگی را که می‌دانی چیست، دل‌تنگت هستیم، دل‌تنگت می‌مانیم. زیاد

کاش می‌شد به جای هر کلامی، صدای خنده‌هایت را می‌شنیدم. کاش می‌شد، زمان می‌ایستاد و می‌ماندی. کاش….

ریحانه!

دوست دیر آمده و زود رفته. شرم داشتی از میزان حبست حرف بزنی” ۶ ماهم جای حرف زدن داره، آدم خجالت می‌کشه بگه ۶ ماه”

بدان؛ میزان حبس مهم نیست، بحث بر سر رفتن است. فرصت نشد خیلی از حرف‌ها را برایت بگویم، زمان نماند و رفت. وقت نداشتی، سرت شلوغ بود، پرکار و پر مشغله، آن‌سان که نمی‌توان میزان رفاقت را به ماه و سال شمرد. چه آن‌گاه که دل فرمان دهد، هر سد و معبری از جا کنده و دوستی چنان پر برگ ، پر رنگ می‌گردد و دل چنان سفره می‌شود که خود انگشت به دهان می‌مانی این منم؟!. حبس هم همین است. با رفتنت خانواده و دوستانت بیش از تو ضربه می‌خورند و در خود فرو می‌روند، کم و زیاد ندارد حبس. تو خود نیستی که ببینی چه می‌شود. با اینکه ارتباطات زنداان، روابطی سست و به شدت شکننده است و هیچ امید و اعتمادی بدان نمی‌توان داشت. اما تو فارغ از اینها بودی و رها از هر باید و نبایدی، برهم زننده معادلات. برهان خلف!

کاش می‌شد حکم‌ات را به من می‌دادی با جان و دل می‌کشیدم. حبس تو مال من. کار و تلاش، حتی اگر یادی از من هم نکنی از ان تو.

پس به یاد داشته باش، حبس تو را هم من کشیدم.

ریحانه، شیوا، ژیلا

شما می‌روید و ننگی دیگر بر پیشانی ظالمان داغ می‌کنید. جا داشت با خبر اجرای حکم شما این سوال مطرح می‌شد که اصلا به چه جرمی حبس دادید که اجرا کنید؟

شما که داعیه آزادی و آزادی‌خواهیتان گوش فلک را کر کرده. چطور است که تاب شنیدن حرف را هم ندارید؟ حتما حرف‌های رئیس قوه قضائیه مبنی بر رعایت حقوق بشر در ایران، همین‌هاست. پس با افتخار در پرونده دستگاه قضایی‌تان لحاظ کنید که فردا زمان افتخار فرا می‌رسد. به همه بگویید ، ما زن و مرد نمی‌شناختیم. هر که در مقابلمان می‌ایستاد تا حتی کوچکترین حرفی می‌زد، چنان برخورد می‌کردیم که مایه عبرت دیگران شود. مادران ما اگرچه می‌گریند اما در دل به داشتن چنین فرزندانی که آموزه خودشان بوده است، افتخار می‌کنند.

مادر ریحانه، شیوا و ژیلا و دیگران می‌گریند ، می‌گریند از دوری فرزندانشان. با این اشکها هم خود را تسلی می‌دهند و هم ما را.

در ادامه راه، هم ما را در ادامه راهمان به سوی آزادی مصمم‌تر می‌کنند. با این اشک‎ها روزی سیلی می‌سازند بنیان کن. که هیچ ظلم و ظالمی را مفری نباشد. درود بر شرف این شیرزنان که می‌آموزند مرد بودن، تنها نرینه بودن نیست که صد نکته غیر از آن را می‌باید.

کاش کسانی پیدا می‌شدند و در اعتراض به حکم فعالین حقوق بشری و مدنی وبه خصوص این سه تن، کمپیمنی راه‌اندازی نموده، امضا جمع می‎کردند تا دست کم نشان دهیم، هنوز بی‌تفاوت نشده‌ایم. هنوز رگ داریم و پی. جرأت و شهامت و مردانگی درونمان نمرده و اگر لب فرو بسته‌ایم. ساکت ننشته‌ایم.

به عنوان اولین نفر اعتراض خود به اجرای حکم این دوستان اعلام نموده و از تمامی نهادهای حقوق بشری می‌خواهم نسبت به این موضوع سکوت نکرده و عکس‌العمل نشان دهند.

نشان دهند که تنها موضوع جنگ، آنچه در سوریه رخ می‌دهد، ملاک نیست و نسبت به مسائل حقوق بشری هم حساسند. تا دیر نشده اقدام کنید.

سه یار زندانی، به بقیه دوستان به خصوص مهسا سلام گرم مرا برسانید. جای خالی مهسا کم بود، شما هم می‌روید؟! کاری از دستم بر نمی‌آید. جز آرزوی سلامتی و آزادی هر چه زودترتان.

آه اگر آزادی سرودی می‌خواند، کوچک

کوچک‌تر حتی از گلوگاه یکی پرنده.

دوست ، برادر و همرهتان. مجید دری./ زندان بهبهان
Balatarin