علی جان
ولی من و ما با از دست دادن تو که رکن اصلی خانه بودی، چهار ستون قامت مان شکست، دلهامان پژمرد و کاخ آمال و آرزوهایمان که معمارش تو بودی فرو ریخت!
از ما چه مانده است ،جز جسمی تهی از تمنا و دیده ای خون فشان و ایامی که بی تو به سر نمی شود.
ما، بی تو در این خانه به وسعت ثانیه ها و سنگینی طاقت فرسای شبهای بی پایان زنده ماندیم و نتوانستیم نبودنت را باور کنیم. هنوز هم، از پنجره آشپزخانه خانه مان نگاهم را به پل عابر پیاده می دوزم تا شاید سایه ای از تو در میان سیاهی شب ببینم، ولی چه سود، ثمری از جستجوهایم نمی بینم و دلم به یک باره خالی می شود و ناباورانه باور می کنم که تو نخواهی آمد. مثل همان شبی که دژخیمان نگذاشتند به خانه ات بیایی!!!
هنوز هم، روزها ترا در محل کارت احساس می کنم و دست به سوی گوشی تلفن می برم که با تو سخنی بگویم و یا چیزی از تو بخواهم، ولی چه سود فقط با لمس گوشی تلفن فوجی از خاطرات در مغزم ورق می خورد و به جای نجوا با تو سیلاب اشک جایگزینش می شود.
خوب من، رنج جانفرسای عدم حضورت فضای خانه مان را کوچک و کوچکتر از آنی که هست به نظر می رساند. دیوارها به مرکز خانه نزدیک و نزدیک تر شده اند و خانه مان تبدیل به اتاقکی کوچک شده که تاب ماندن را از آدمی می گیرد و احساس خفقان می کنم. خانه بی تو وسعتش را از دست داده است. در بیرون از خانه و در لابلای آدهما همیشه در جستجوی تو هستم.
علی جان، راهی که تو رفتی فراموش شدنی نیست و چراغی که با نثار خونت افروختی خاموشی پذیر نیست. گواه گفتارم جوانانی هستند که از تو و امثال تو پیروی می کنند و در تمامی جهان و بر صفحات رنگین تلویزیونها رنگ سرخ خون تو در سنگفرش خیابان صف ندای سهراب گونه مصطفی ها را زنده نگه می دارد.
"به امید روزی زنده ایم که خونهای پر بهایتان جامعه ای متحول و دمکراتیک را بسازد."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
توجه:فقط اعضای این وبلاگ میتوانند نظر خود را ارسال کنند.